دنیای بی وفا
چون حاصل آدمی دراین شورستان
جز خوردن غصه نیست تا کندن جان
خرم دل آنکه زین جهان زود برفت
وآسوده کس که خود نیامد به جهان
***************************
در دنیا یک واقعیت به اسم مرگ ویک
حقیقت به اسم دوست داشتن است.
پس بیاید تا نرسیدن واقعیت با حقیقت زندگی کنیم
جز خوردن غصه نیست تا کندن جان
خرم دل آنکه زین جهان زود برفت
وآسوده کس که خود نیامد به جهان
***************************
در دنیا یک واقعیت به اسم مرگ ویک
حقیقت به اسم دوست داشتن است.
پس بیاید تا نرسیدن واقعیت با حقیقت زندگی کنیم
سیرم از زندگی
سيرم از زندگاني
در بهار جواني
زان كه بي او ندارم
طاقت زندگاني
اي كه منعم نمايي...از پريشاني دل
ميكني از ملامت خنده بر زاري دل
تا كه عاشق نگردي
حال عاشق نداني
شب نمي شود كه از غمش خون نگريم....
در بهار جواني
زان كه بي او ندارم
طاقت زندگاني
اي كه منعم نمايي...از پريشاني دل
ميكني از ملامت خنده بر زاري دل
تا كه عاشق نگردي
حال عاشق نداني
شب نمي شود كه از غمش خون نگريم....
عيد باستاني نوروز بر همه ايرانيان همیشه سرافراز مبارک.
خلوتگاه عاشقان

یه شب تو خلوته دلم ، یه سر زدم به آسمون
یادت باشه واسه دلم ، شریک و همتا نیاری...
سلامی گرم به گرمی نفس های لیلی
سلامی گرم به گرمی نفس های لیلی
از تمامی وبلاگ خوانان عاشق معذرت میخوام....
مدتی در سفر بودم.
وحالا با مطالب جدید شما را سوپرایز میکنم......
از تمامی وبلاگ خوانان عاشق معذرت میخوام....
مدتی در سفر بودم.
وحالا با مطالب جدید شما را سوپرایز میکنم......
ترا نه های بی صدا
هنگام غروب خورشید و غروب دل من است.کنار پنجره دراز کشیده ام و به وسعت بی کرانه ی آسمان می نگرم . موسیقی غمناکی گوشهایم را نوازش می دهد.دلم حال و هوای بارانی دارد.به تو فکر می کنم و به آسمان خونین رنگ می نگرم.فکر تو...رویای تو...داشتن تو...در کنار تو بودن...٬همه ی این ها زیبا هستند چون نظربه تو دارند.احساس خفقان دارم ٬نفس برایم سنگین می شود و قطره ی اشکی از گونه هایم سرازیر می شود...التماس آمیز به آسمان می نگرم و آرام می گویم ای کاش......
پلک هایم سنگین می شود٬چشمانم را می بندم٬ناگهان دستی گرم را بر روی گونه هایم حس می کنم.ترسی سراسر وجودم را فرا می گیرد.می خواهم فریاد بزنم !!!اما این دست برایم آشناست٬به آرامی چشمانم را باز می کنم.
تو هستی...٬خود خود تو .با لباسی سپید رنگ و نگاهی مدهوش کننده .ازخود بی خود می شوم٬حس عجیبی دارم٬غم را در وسعت نگاهت حس می کنم .دستان تو را در دست می گیرم ٬همان دستانی که روزی آرزوی بوسه زدن بر آن ها را داشتم.دستانت را بر روی سینه ام می فشارم.قلبم سریعتر میزند .به خاطر تو ...به خاطر عشقم...
سرت را بر روی شانه هایم می گذاری .انگار تمام غصه های دنیا از دل من بیرون می رود .آرام آرام با دستانم موهایت را که همانند آبشاری طلایی است نوازش می کنم.دیگر چیزی از خدا نمی خواهم...فقط تو...در ...کنارمن باشی...دیگر...خسته می شویم .من سرم را بر دامن مهربانت می گذارم با حسی عجیب تو مو هایم را نوازش می کنی...خوابم می گیرد...اما نمی خواهم بخوابم...می خواهم با تو باشم...با تو... خود تو...می ترسم بروی و من را باز با کوله باری امیدو آرزو تنها بگذاری.اما دیگر نمی توانم ...خسته ام از این دنیا ٬پس بگذار درآغوشت بخوابم!!!می خوابم...می خوابم...و
صدای پای خورشید را می شنوم...چشمانم را باز می کنم تو نیستی...حیرت زده از این اتاق به آن اتاق به دنبال تو می گردم...اما هیچ نمی یابم...بغضی گلویم را فرا می گیرد...من تنها هستم و باید به عمق تنهایی هایم بنگرم...صدای موسیقی می آید٬صدای ترانه ی (لعنت به تو ای روزگار) فرخ همه جا را فرا گرفته است.انگار تنها چیزی که برایم مانده خدا و موسیقی است....اما فرخ دیگر نمی خواند انگار دارد به درد دل من گوش فرا می دهد و من می خوانم و او گوش می دهد...من از حسرت٬از رفاقت٬از شب سیاه ومترسک بودن بیزارم ...اما همین ترانه ها فقط برایم مانده است٬دیگر چیزی ندارم جز طبع موسیقی و رویای تو ...آری زخم دل من کاری است اما در وجودم حضور خاکستری تو را احساس می کنم ...اما عبور ثانیه ها را چه کنم؟!!دلم گرفته است از این همه سیاهی٬از محکومیت اشک به جرم بی گناهی و از نبود تو...................................................................................کاش بودی .همه این ها خواب و خیال نبودند
نظر یادتون نره.
پلک هایم سنگین می شود٬چشمانم را می بندم٬ناگهان دستی گرم را بر روی گونه هایم حس می کنم.ترسی سراسر وجودم را فرا می گیرد.می خواهم فریاد بزنم !!!اما این دست برایم آشناست٬به آرامی چشمانم را باز می کنم.
تو هستی...٬خود خود تو .با لباسی سپید رنگ و نگاهی مدهوش کننده .ازخود بی خود می شوم٬حس عجیبی دارم٬غم را در وسعت نگاهت حس می کنم .دستان تو را در دست می گیرم ٬همان دستانی که روزی آرزوی بوسه زدن بر آن ها را داشتم.دستانت را بر روی سینه ام می فشارم.قلبم سریعتر میزند .به خاطر تو ...به خاطر عشقم...
سرت را بر روی شانه هایم می گذاری .انگار تمام غصه های دنیا از دل من بیرون می رود .آرام آرام با دستانم موهایت را که همانند آبشاری طلایی است نوازش می کنم.دیگر چیزی از خدا نمی خواهم...فقط تو...در ...کنارمن باشی...دیگر...خسته می شویم .من سرم را بر دامن مهربانت می گذارم با حسی عجیب تو مو هایم را نوازش می کنی...خوابم می گیرد...اما نمی خواهم بخوابم...می خواهم با تو باشم...با تو... خود تو...می ترسم بروی و من را باز با کوله باری امیدو آرزو تنها بگذاری.اما دیگر نمی توانم ...خسته ام از این دنیا ٬پس بگذار درآغوشت بخوابم!!!می خوابم...می خوابم...و
صدای پای خورشید را می شنوم...چشمانم را باز می کنم تو نیستی...حیرت زده از این اتاق به آن اتاق به دنبال تو می گردم...اما هیچ نمی یابم...بغضی گلویم را فرا می گیرد...من تنها هستم و باید به عمق تنهایی هایم بنگرم...صدای موسیقی می آید٬صدای ترانه ی (لعنت به تو ای روزگار) فرخ همه جا را فرا گرفته است.انگار تنها چیزی که برایم مانده خدا و موسیقی است....اما فرخ دیگر نمی خواند انگار دارد به درد دل من گوش فرا می دهد و من می خوانم و او گوش می دهد...من از حسرت٬از رفاقت٬از شب سیاه ومترسک بودن بیزارم ...اما همین ترانه ها فقط برایم مانده است٬دیگر چیزی ندارم جز طبع موسیقی و رویای تو ...آری زخم دل من کاری است اما در وجودم حضور خاکستری تو را احساس می کنم ...اما عبور ثانیه ها را چه کنم؟!!دلم گرفته است از این همه سیاهی٬از محکومیت اشک به جرم بی گناهی و از نبود تو...................................................................................کاش بودی .همه این ها خواب و خیال نبودند
نظر یادتون نره.
غربت عاشقان
من نمی رفتم به غربت توفرستادی مرا
گر بمیرم درغریبی اه من گیرد تورا
دوستی با هرکه کردم سنبل بی رنگ بود
ظاهرش اهل حقیقت باطنش صدرنگ بود
شمع سوزان توام این گونه خاموشم مکن
بلبل باغ توام ازباغ بیرونم مکن
دختران این زمانه رحم ندارند دلشان
باید ازجان بگذری تابشوی عاشقشان
جدایی بین ما
کاش روز و شب نبود بین ما جدایی نبود
روز و شب بینمان دیوار کشیده اند
مرا از خورشیدم جدا کرده اند
افسوس ... رسم زمونه این است !
مثل همه عاشقان ماه و خورشید تنها مانده اند
به آسمان نگاه کن ببین چه تاریک است !
ماه پشت ابرها پنهان شده برای خورشید می گرید
دیگر خیال ندارد بدون خورشید ماه آسمون بماند
عشق ماه و خورشید مثل همه عشقها شد
آخرشون تنهایی و تباهی شد ...
روز و شب بینمان دیوار کشیده اند
مرا از خورشیدم جدا کرده اند
افسوس ... رسم زمونه این است !
مثل همه عاشقان ماه و خورشید تنها مانده اند
به آسمان نگاه کن ببین چه تاریک است !
ماه پشت ابرها پنهان شده برای خورشید می گرید
دیگر خیال ندارد بدون خورشید ماه آسمون بماند
عشق ماه و خورشید مثل همه عشقها شد
آخرشون تنهایی و تباهی شد ...
کجای غشق من
یه شب تاریک و سرد ... یه دختر بی کسی و تنها ... ... یه قلب شکسته و زخمی ... نیمه گم شده ی من کجاست ... اون عاشق و دیوونه کجاست ... اونکه از عشق برام بخونه ... منو از خودش بدونه ... روح گمشده من کجاست ... اون مجنون و شیدای من کجاست ... اون که کلامش طلوع منه ... همسفر راه منه ...
قانون عاشقی
اين قانون برگ است كه بيافتد
اين قانون باد است كه به سقوط برگ معنا بدهد
قانون ماه عشوه آمدن براي درياست
و قانون دريا برخاستن از خاك براي معشوق
قانون انسان زندگي است
و قانون زندگي مرگ است
اين قانون باد است كه به سقوط برگ معنا بدهد
قانون ماه عشوه آمدن براي درياست
و قانون دريا برخاستن از خاك براي معشوق
قانون انسان زندگي است
و قانون زندگي مرگ است
لينك باكس پنگوين
Penguin Linksbox
با قرار دادن اين لينك باكس در سايت يا وبلاگتان و اطلاع به ما آمار خود دا تا 1000% افزايش دهيد.



